ماه تیتیانه
به دریایی در افتادم که پایانش نمیبینم. به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمیبینم...
دلم تو اون شام مهتاب داریوش میخواد که کامی جون لاله و نمیشه گوشش بدم اشکال نداره خودم می خونم تو اون شام مهتاب کنارم نشستی عجب شاخه گل وار به پایم شکستی قلم زد نگاهت به نقش آفرینی که صورتگری را نبود این چنینی همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت به خود گفتم ای وااااااااااااااااااااااااای مبادا دروغ گفت هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری.... دیگه تا همینجاشو بلد بودم! موهامم کوتاه کردم شدم شبیه علی بابا! واسه پیشی ها هم توپ خریدم اما خنگولا با سیب زمینی و گردو بازی می کنن. دیگه گمون نکنم واسه بای بای و ماچ خداحافظ برسم بیام پس تا جمعه دیگه ساعت 7 که برسم خونه ما رفتیم بای بای ما رفتیم بای بای البته شاید این وسطا از یه جایی کانکت شدم. الله اعلم بالذات الصدور!!!!!!!!!!!!!!!!! با همکاری دوست جون آ، داداشی، حسابدار شرکتشون و بیست و پنج بار تماس موفق شدم بلیط کنسرت علیرضا خان را برای پنج شنبه ۱۹/۹/ساعت ۶ بعد از ظهر رزرو کنم. هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا جای همتون خالیه. جای چندتاییتون خیلی خالیه . از صمیم قلب می گم خالیه. به زور هم مجبور شدم یه جای خوب بگیرم. هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خیلی خوشحالم. اما تو کجایی در گستره ناپاک این جهان تو کجایی.... خوب تنهایی رفتن هم عالمی داره دیگه... آره خلاصه که قرار شد اون دوسه روز را هم یه ماموریت واسم جورکنن اقلا هم مرخصی های نازنین نفله نشه هم نصف پول بلیطمون در بیاد.اینم از دولتی اون رئیس اسبقه که من حسابی باهاش سرشاخ شده بودم و حالا یه چند وقتیه احساس پشیمونی دارم!ولی زیاد خودم را از تک و تا نمی اندازم! حالا من تا برم یه عالمه حرف دارم اندازه کارها مثل سر و سامون دادن این سقفی که داره می ریزه و غذای زیاد واسه پیشوها و تهیه یه کیسه ماسه و یه عالمه اتوکاری و آرایشگاه - مامان جان فکر نکنه به جای دخترش پسرش را دیده!- آخ دیگه امروز چمدون سرمه ای را ببندم! .... امروز هم رفتم با استاده دوره ای که داریم حرف زدم گفتم نمیام هفته دیگه گفت بااااااااااشه البته یه دونه چاخان ناقابل هم تحویلش دادم! آهان چاخان نه دروغ مصلحتی! دیگه چی بگم؟ حالا تا برم کلی میام دوباره.... مونده بودم این چیزایی که تو کله ام می گذره را بنویسم یا نه یه سری محاسبه بود یه سری عدد ورقم ننوشتم در عوض پیشی خانوم این عددهای بالا را نوشت. یه تقویم هشتاد و نه خریدم. پریروزا. با جلد قرمز. معمولا تقویم سال را اینقدر زود نمی خرم. اما وقتی منتظر رسیدن روزهای سال 89 ای. تقویمش را می خری. روزای سفیدش را ورق میزنی و فکر می کنی به سالی که خواهد رسید. سالی که جلد قرمزش را هم دوست دارم. اسم ماهیت هیچ چیز را عوض نمیکنه و این را زیر لب زمزمه می کنم: به مو گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست دلم دریا شد و دادم به دستت مکش دریا به خون پروا کن ای دوست مکش دریا به خون پروا کن ای دوست... *** چاپ کتابهای ساعدی توسط انتشارات نگاه.خوشحالمون کنه یا متعجب یا پر از سوال و چرا؟ زیاده عرضی نیست. ای خواجه درد نیست... *** وقتی سفر می ری با قطار میتونی بری اما نمیتونی با قطار برگردی باید هواپیما باشه که سریع برسی و کله ات را فرو کنی توی بالش که صدای نفسهای خودت را هم نشنوی. چون پنچری. پنچرم! از چارتا چرخ! *** آخی عادت به پست یه خطی ندارید؟ خوب دلم همبرگر میخواد. با گریه پا شدم .... خواب بدی بود خدا را شکر که خواب بعد از ظهر بود اگه شب دیده بودم باید فاتحه خودم را می خوندم. *** من هنوز دارم شجریان بیات ترک گوش می دم با یه عالمه کسلی. *** یک تریپ طولانی رفتیم مسجد سلیمان با دوست جون م و چیزی شبیه اردو و انقدره راه زیاد بود که هم خوابیدیم هم من یه عالمه احمدپوری خوندم. هم جاده بارون زده دیدم. هم با شجریانی که توی ماشین پخش می شد یه سر زدم هپروت . وارد میدون گاهی که می شی سمت راست می ره طرف شهر بالا سمت چپ هم ادامه مسیر ما به سمت نیروگاهه سمت چپ هم دانشگاه آزاده که تخمشو همه جا پاشیدن و سبز شده! اما اون چیزی که لجت را در حد تیم ملی در میاره و احساس می کنی دندونای نیشت دراکولایی شده و دلت می خواد خرخره گاز بگیری تابلوییه که روبروته و روش نوشته به پایتخت نفتی ایران خوش امدید!بازخوبه تابلو را عوض کردن اون دفعه روی یه حلبی قراضه نوشته بودن.این دفعه بیل بوردش کردن.هی با این دوست جون قول می دیم نگیم زکی ولی مگه میشه. زکی! مسجدسلیمان:شهری که حدود صد و یه ذره سال پیش اولین چاه نفت تو این شهر گمانم توسط انگلیسی ها کشف شد و به قول یه دوست که امروزمعلوماتم را بالا برد توسط برادران - بذارید برم مبایلم را با یه نخ اسه بیارم می گم! شد شبیه نامه مامان غضنفر !- اها برادران دارسی . خلاصه که این یه درد همیشه است که خوزستان روی طلا نشسته و این وضع و اوضاعشه. بعد با اون کارمند عدس مغز سد که حرف می زنم و میگم اینجوریه میگه آخه نه که تو جنگ خوزستان زیاد آسیب دید حالا می ترسن بهش برسن که دوباره اون قضیه تکرار نشه.این دیگه شاخدارترین دلیلی بود که می شد شنید. به قول پناهی سرم داره می خاره دارم شاخ در میارم مگه من کرگدنم... *** بعدم می ریم پست ها یه سری گزارش حوادث می گیریم و ناهار را میخوریم و ظهر برمیگردیم و اردو تا ساعت دو و نیم ادامه داره. می گم اردو به خاطر اینکه با یه کیسه خوراکی و پتویی که من برده بودم که وقتی توراه می خوابیم بندازیم رومون یه وقت یخ نکنیم و بهمون بد نگذره و امروزهم که من ودوست جون تنها بودیم و هیچ عنصر ذکوری از اداره با ما نبود حسابی صفا سیتی منگول بود. وسطای مطالعه بودم دیدم جناب راننده هم داره چرت های ملسی می زنه دوست جون هم خواب بود شیشه را کشیدم پایین و به راننده گفتم بخاری راخاموش کنه و صدای ضبط را بلند. چرت دوست جون پاره شه و سردمون بشه بهتره تا چرتمون ابدی بشه ! *** سه روز وکیشن من شروع شد. اول باید یه سر بزنم بازار و خرید کنم که بازم این خونه قحطی امده. آب معدنی ها هم ته کشیده! اوه اوه. باب مهمون بازیه الان! *** دو قدم این ور خط احمد پوری را شروع کرده ام. به نظرم کتاب متفاوتی میاد. 3- بخاری را که روشن کردم می شینم روی این صندلی کنار بخاری گرمم می شه . دلم میخواد ساعتهابشینم شجریان گوش بدم و حسین پناهی بخونم. این بشر مدتیه ذهن منوخیلی درگیر خودش کرده. پناهی را می گم. پناهی از اون دست آدمایی بود که به قول شریعتی آنقدر وقتی زنده اند بزرگن که کسی نمی بینشون وقتی میمیرن می فهمن. ما آبستنیم در اندرون ما کودکی پیوسته زار می زند در رستوران ها دراجلاسیه ها در تختخواب ها! گاه که خیلی جدی می شویم در بحث ها و مجادله ها دستان کوچکی از درون دل و روده ی ما را چنگ می زند گلیم حرف بام شاعران به پشیزی نمی ارزد تلخ می شود دهان روح به وقت بیان حرف های بی معنی کتمان کنید چون عروسان نو شکم بی خدا اما این یکی جز با مرگ زائو کورتاژ نمی شود. *** این جهانی که همه اش مضحکه و تکراره تکه تکه شدن دل چه تماشا داره... ** پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست! سردمه مثل یه چوب بلال که تو قبرستون افتاده باشه. 4- زدست محبوب ندانم چون کنم ز دست محبوب ندانم چون کنم.... کامی جون هنوز لاله , باید سی دی گزیده شجریانم را پیدا کنم بذارم تو دی وی دی پلیر بخونه. چند وقتیه خونه خیلی ساکت شده. 5- دلم ییهو هوای شیراز کرد. پارسال همین وقتا رفتیم. عاشق بیات ترکم. این تصنیف هایی که استاد شجریان توی بیات ترک خونده منو خل میکنه! ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست با مگو به جز سخن دل نشان دوست حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود یا از دهان آنکه شنید ازدهان دوست ای یار آشنا ای یار آشنا علم کاروان کجاست تا سر نهیم بر قدم ساربان دوست دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت دستم نمی رسد که بگیرم عنان دوست رنجور عشق دوست چنانم که هرکه دید رحمت کند مگر دل نامهربان دوست گر دوست بنده را بکشد یا بپرورد تسلیم از ان بنده و فرمان از آن دوست بی حسرت از جهان نرود هیچکس به در الا شهید عشق به تیر از کمان دوست بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد آن کیست در جهان که بگیرد مکان دوست سعدی هم که آدم را دیوانه تر می کنه. به قول مولانا آنچنان را آنچنان تر می کنه! - دزدی بود!- این خودی از خودم را که شجریان گوش میده و سعدی می خونه دوست دارم! 6- فردا دارم می رم مسجدسلیمان. اداره دو در. ماموریت ! ساعت شش صبح! زرنگانه!تا یک شنبه تعطیل. هورا. عاشق بست نشستن تو خونه ام وقتی جایی که دوست دارم نمیشه برم!احتمالا یه خونه تکونی اساسی خودم را دعوت می کنم البته اگه مهین خانوم پیدا بشه چه بهتر! سه روز می خوابی تا ظهر. دیگه هی استرس بیدار شدن نداری و شکر خواب صبحدم بهت حروم نمیشه! فرانی و زویی سالینجر را تمام کردم. از اون کتابهاییه که باید دوباره بخونمش. و چقدر پایانش را دوست داشتم. به خاطر خانوم چاقه. و خانوم چاقه خود مسیحه. و چقدر دلم گرفت که این برخورد زیبا با دین ما نشده و هیچکدوم از کسانی که میتونستن دین را زیبا و سران مذهب ما را آسمانی بهمون نشون بدن همه را آوردن پایین .چقدر دلزدگی ایجاد شده. دین گریزی که حالا همه جا هرکسی را که می بینی داره. چه یه ذره چه زیاد. تااون حد آوردن پایین که امروز که برای مراسم تشییع مادر یکی از همکارا رفته بودیم نوحه خون علاوه بر حرفای مزخرف دیگه ای که می زد این جمله اش خیلی توجهم را جلب کرد. بی بی فاطمه که تو سن هجده سالگی دولا دولا راه می رفت. حالا دارم مقایسه می کنم تصویری را که از حضرت مریم توی دین مسیح و کلا همه ایجاد کردن و تصویری که از حضرت زهرا برای مسلمونا شایدم شیعه ها شایدم ما. یه زن خانه نشین رنجور ماتم زده. حالا هی بگن بانوی دو عالم. تو مرثیه خونیهایی که به هر قیمتی شده می خوان اشک ملت را فقط در بیارن. *** 2- صبح رفتم یکی از سازمانهای دولتی که الهی مسلمان نشنود کافر نبیند. با لباس اداره رفتم. یه مانتوی مشکی ضخیم. وارد شدم می گه باید با چادر بری تو.می گم چرا من همیشه این شکلی میام. میگه مانتوت تنگ و کوتاهه. خونم به جوش میاد. معمولا تو برخورد با این عوضیا خیلی سعی میکنم مراقب باشم اما دیگه اعتراض می کنم. اینجا یکی از جاهاییه که آدم هیچ حق اعتراضی به هیچی نداره.میگم کجای مانتوی من تنگ و کوتاهه. رئیسشون میاد. میگه چی شده. بهش می گم. می گه خودت چی فکر می کنی؟ میگم به نظرم هیچکدوم نیست. کجای تن من توی این مانتوی ضخیم گشاد معلومه که ایراد می گیرید؟ یه نگاه میاندازه می گه دگمه های مانتوت تا پایین نیست راه می ری شلوارت ! معلوم می شه. می گم یه سوزن بدید می زنم میرم. منکه نمیتونم هر روز مرخصی بگیریم بیام اینجا! یه سوزن می دن قائله ختم می شه. کیفم را که می گردن می گه دیگه کیف آرایش با خودت نیار. میرم توی یکی ازاتاقا. متصدی با چادری که رو صندلی افتاده رژ سه برابر پررنگ تر از من که گفتن پاک کن نشسته اونجا. **** 3- از در اداره که وارد می شی انگار وارد قبرستون شدی. همه جا پر شده از عکس. پوسترهای بزرگ. اینور تانک و کاتیوشا و نمایشگاه اونور هم... اینجا زندگی ممنوعه. هر جا پامیذاری ردی از مرگ باید باشه. *** 4- ساعت 9 ونیمه. از در ساختمون که می رم توهمه همکارا اماده اند برن مراسم تشییع. مجبورم برم. معمولا حذر می کنم از اینجور جاها رفتن. ناله وشیون عزادارها یه طرف صدای زر زر اینایی که به زور می خوان اشک مردم را دربیارن و کار و کاسبیشونه یه طرف. دوساعت دم در مرده شور خونه - نوشتن غسال خونه اما من از این کلمه خوشم نمیاد- منتظر ایستادیم. مادر همکارمون را میارن. همه می ایستیم نماز. نمیدونم فلسفه این نماز بی ذکر بی وضو چیه. یه نفر تموم شده. یه ساعت هم طول نمیکشه دفنش می کنن وهمه می رن. یه نفر تموم می شه.به همین سادگی. *** 5- اما آخر سر به این فکر می کنم ته ته همه زندگی ها همینه. ازخودم نمی ترسم اما همیشه اینجور جاها نبودن کسانی را به یاد آدم میاره که حتی تصورش هم آدم را به مرگ می رسونه. اما بازهم فکرمیکنم با تمام این حرفا زندگی چنان دور و برمون چمبره زده که نمیشه یه جوردیگه باشی. *** 6- وقتی نیستی گل هستی سرد و بی رنگ می شه نمیدونی که چقدر دلم برات تنگ می شه ***
اینو واسه اینکه کم نیارم گفتم!
اولش جکانه بود ولی خوشم نیامد گذاشتم تو ادامه مطلب. اگه دوست دارید بخونید.
![]()
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |

