تبليغاتX
ماه تیتیانه


ماه تیتیانه

به دریایی در افتادم که پایانش نمیبینم. به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمیبینم...

بسمه تعالی

قابل توجه

به استحضار می رساند اینجانب یه آنفولانزای معمولی فصلی گرفته ام که الان هم خیلی بهتر می باشم. بنابراین نه خوکی است نه از نوع A نه اسبی نه پیشی ای!

با احترام.

ماه تی تی

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:47 توسط ماه تي تي| |

حتما می دونید fluچیه! 

اگه هم نمیدونید میتونم بهتون بگم که اول با خارش گلو درد گوش سرفه تب آبریزش بینی بدن درد در حدی که پا در حال جدا شدن از زانوست و دست در حال انفجار. سر درد ملیح. اشک چشم و گاهی هم مراجعه مکرر به گوشه دنج خونه!

اثرات جانبی :

نوش جان دو عدد پنی سیلین. به زور وایسادن و سوپ درست کردن. خشک شدن دهان. چپاندن و چلاندن قطره در گوش و بینی!

فواید:

ناز کردن ملیح واسه دور و بری ها! توجه دور و بری ها! احوالپرسی دور و بری ها!  و از همه مهمتر نرفتن اداره با دلیلی کاملا موجه!

سوء استفاده های احتمالی:

در حالی که غروب روز اول حالتون بهتره و همه حالتای فوق کمی تخفیف پیدا کرده و آقای همکارزنگ می زنه حال صبح خود را تشرح کرده و فردا هم اداره نمیروید و حالشو می برید. 

جنبه خداوکیلی قضیه:

هنوز خیلی سرحال نیستید که بتونید 9 ساعت اداره را تحمل کنید.

جنبه ی قضیه:

خیلی مهمه که کی دکترتون! باشه که حالتون خوب بشه. نسخه اش هم خیلی مهمه. کلا مهمه که ییهو حالتون بهتر شه.

جنبه خساست قضیه:

دکترجان می مردی فردا را هم استعلاجی می نوشتی. 

جنبه مامانانه قضیه:

مامان جان اگه بود سریعا یه دو ظرف فرنی می ریخت در حلق ما.

جنبه باباهانه قضیه:

ای داد اگه بابا بفهمه.

جنبه عیادتانه :

خیلی مهم می باشد.

جنبه ناهارانه قضیه :

قرار بود یه چیزی دیگه بخورم به جاش نون و پنیر خوردم!

جنبه کلنی قضیه:

اگه مقتول تو باشم دم جون دادن میخندم.

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 20:11 توسط ماه تي تي| |

|مروز از دنده بز بلند شدم. یعنی بزآوردن. البته یه مخلوطی هم از آن دنده چپ و ... است که اخلاقم را بی نهایت خوش کرده . نمیتونم انکار کنم که به شدت ناراحتم.

امروز تمام شرایط برای جیم زدن هم آماده است همه رفتن سمینار و می شه پیچوند البته می شه سمینار هم رفت. من حوصله ندارم و احتمالا تو معاونت ۷۰ نفری که سی نفرش سمت ما هستن فقط سه چهارنفر موندیم که یکیشون منم. حالا شاید ساعت ۲ اینا رفتم.

آره گفتم بز... صبح بیدار شدم که با سرویس بیام زنگ هم زدم سرویس نیامد. خودم آمدم البته رسیدم به کارت زنی.

بعدشم دوست جون شروع کرده شوخی با اس ام اس رسما جواب دادم امروز حوصله ندارم سر به سرم نذار.

بعدشم آمدیم دو لقمه صبحانه بخوریم یکی از این خانم های همکار که دائم دنبال جور کردن ماموریت واسه تهران رفتنه و یکی از افتخاراتش هم تهران خرید کردن و گرون خرید کردنه آمده می گه رفتن هایپرمارکت تهران - همون فروشگاهی که تازگیها باز شده- دو ا قابلمه استیل خریدم دونه ای ۷۰ هزار تومن تا آمدم اینجا توش ماکارونی درست کردم همه اش خورده شد. زنگ زدم بهش پس بگیره قبول نمیکنه . از بس این تهرانیا رند و زرنگن و سر آدم کلاه می ذارن. منم که خونم به جوش آمده بود بهش گفتم خوب عزیزم نرو تهران خرید کن. همینجا هرچی لازم داری بخر که دیگه سرت کلاه نره. و دوسه تا انتقاد جانانه دیگه هم بهش کردم از این دوستی دوستی کندن پوستی ها.

در ضمن اینکه دوست جون م بعدا گفت که دمت گرم... خودش هم حسابی حرص خورده بود.

اون یکی هم می گه خاله زن داداشم اینا رفتن فلان فروشگاه تو تهران سینی خریدن از اینا که شبیه پلاستیکه هشتاد هزار تومن. آخ که می خواستم بزنم خفشون کنم انقدر این آدما کوچیکن. واسه سینی پلاستیکی هشتادهزارتومنی پز می دن. واسه انگشتر برلیان ۴ میلیون تومنی پز می دن. حالم از این آدما به هم می خوره.

مخم داره سوت می کشه. امروز هیچ حالم خوش نیست.هیچ. هیچ . هیچ.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:5 توسط ماه تي تي| |

اصولا آدم با بعضیا سبز می شه. امااینکه چجوری و در چه حال و اوضاعی سبز می شه متفاوته.

یک نوعی از انواع سبز شدن هست که آدم را می کارن و آدم سبز می شه .و البته من اینجوری سبزمی شم.

و بقیه نوع ها را هم نمیدونم که آدم چجوری می شه سبز بشه!

****

اصولا به زور هم که نمیشه بعضیا را خوشحال کرد. اصولا وقتی بعضی آدما دیر و سخت خوشحال می شن و تو این دنیای به این بزرگی خیلی چیزا هست که براشون مهم نیست نتیجه اخلاقی اینه که نمیشه بعضیا را به زور خوشحال کرد. و ازاونجایی که اول و آخر جمله یکی بود ما هی دور می خوریم توی این چرخ ....

***

نتیجه زهرماری قضیه هم این که:

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله کار خویش گیرم....

ازما گفتن.

***

آقاجون و خانم جانت عزیزم سلام. براتون پیام گذاشتم. من خوبم. دلم براتون تنگ شده است. نقطه.

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:52 توسط ماه تي تي| |

امشب هم بازدوباره نمیدونم چمه

از اون شبا که می رم بخوابم خوابم نمیبره دوباره میام اینجا و سعی میکنم با حضور این سه تا مردم آزاد مخل آسایش اینجا بنویسم.

ازاون شبا که خاطره اش تا یه عمر با آدم می مونه و چه خوب که یه کوچولو صدای دوستا را ضبط کردم والان دوباره گوش کردم.

وقتی ای دل به گیسوی پریشون رسیدی خودتو نگه دار

هیچ وقت فکر نمیکردم این شهر را دوست داشته باشم. هیچ وقت فکر نمیکردم آدمایی اینجا باشم





























گ

چ

این خرابکاری پیشی خانوم بود. روی کیبرد راه رفت

اره هیچوقت فکر نمیکردم کسانی اینجا باشن که نفههم ساعتها کنارشون چطوری می گذره و  شبیه شبیه شبیه

همان سپاسگزارم درخت گلابی همان شبیه دلم شدی

ونمیدونم این چه مرضیه که وقتی خوبی هم نمیفهمی و از گوشه چشمات اشک جاری می شه وقتی اون صداها را گوش میکنی. خنده ها را گوش میکنی. و پارازیت ها وحرف های بینش را.

و سپاسگزارم برای بانو .... برای شروع این روزها که از تو بود از شبهای روشن بود از شبهای روشنی که روزها وشب ها را روشن کرد.

اینجا که هستم شعر که میخوانیم روی همین ملافه - میدونم درستش ملحفه اس!- که جای جایش را می سوزونید! دیگه دلم هوای انجمن را زیاد نمیکنه. گرچه دلتنگی های تهران ودوستان اونجا هم همیشه هست. 

اینجا که هستم کنار شما 

اینجا که هستم کنار شما

اینجا که هستم کنار شما

من به یک آینه

یک بستگی پاک قناعت دارم....


نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 2:15 توسط ماه تي تي| |

امروز یه کاری کردم که اگه تا تهش برم یه انگشت اندازه بیل می کنم تو چش یکی! بدجور پا گذاشته رو دمم آخه. خیلی بدجور. هربار میام خوش باشم وجود نامبارکش یه ضدحال میشه ... 

آخ آخ چقدر خشن!

شما نترسید...

***

2- هی این دوستام که بچه دارن می گن بچه ها تا وقتی بیدارن دشمن آدمن وقتی خوابن فرشته می شن. پیشوهای منم همینطورین. آخ که نمیدونید چقدر عاشقشونم.مخصوصا وقتی نمیذارن یه جا ده دقیقه راحت بشینم و یه لقمه غذا بخورم...

3- 

هفته شماری ماه شماری روز شماری ساعت شماری... این جال و روز این چند وقت من بود.... 

4-

در پی خشونت امروز صبح دل و جیگر یک عدد گوسفند بیچاره را هم تیکه تیکه کردم و خوردم! 

5-

اگه پیشو خانوم را ببینید حتما عاشقش می شید.امروز طلا امد از روی لباسشویی بپره روی اوپن نتونست با ملاج آمد زمین. آخی... پیشوخانوم هم جدیداجاش روی جالباسیه. حالا بعدا عکسش را براتون می ذارم. فعلا خوابم میاد....

*****

خصوصی نوشت:

همیشه شادیت را می خواهم. با بهانه یا بی بهانه. لبخند روی لبهات زیباتراز موج غم تو چشماته....


نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:26 توسط ماه تي تي| |

امروز یه کاری کردم خیلی خوشحالم. آخی نمیتونم بگم چیکار و کنکجاویتون رفع بشه. اما خوب فقط یه راهنمایی بهتون می کنم اونم اینکه یه چیزی خریدم. البته نه برای خودم نه برای پیشوها. چرا خوب برای پیشوها هم کاموای نارنجی خریدم اما خوب آدم واسه کاموای نارنجی که خوشحال نمیشه....

2- آخی داشتم می آمدم خونه یه پیشو دیدم شبیه مهندس. اما کوچولوتر. داشت تو زباله ها دنبال غذا می گشت.آخی. رفتم پیشش باهاش حرف زدم. ترسید گفتم نترس مامانی من سه تا پیشو دارم ازم نمیترسن که هیچی براشون فرقی با مبل و فرش هم ندارم چون اگه سر راهشون باشم از روم رد می شن گاهی هم باتیر چراغ برق ودرخت اشتباهی می گیرن منو! البته اشکال نداره بالاخره نردبان ترقی این پیشوها شدن هم خوبه!

3- آخی. بازم آخی که این رئیسک فکر کرده من برای خودش امروز ساعت 12 فرستادمش خونه که به کاراش برسه نمیدونست واسه دل خودم بود!

4- 

کلا ازشنبه ها بی زارم. اما این هفته اساسی منتظر شنبه هستم. این 4 یه ربطی هم به 1 داره.آخی خیلی کنجکاوید!

5-

رفتم مرکز شهر اینقدره نیروی انتظامی وگارد ویژه - به قول هموطنای دزفولی ویجه!- دیدم که ترسیدم. هیچ خیری هم نبود که.

6- 

یه فیلم دیدم تواداره از سر ناچاری به اسم پاتو بذار زمین فیلمی که ایرج قادری و سیلا خداداد توش بازی کنن حتما میدونید چه فیلمی ازآب در میاد. یه سریش که آگهی تبلیغاتی بود. رسما مرد خونه وقتی عصر از سر کار برمیگشت خونه پتوی گلبافت خریده بود! نوشابه پپسی می خوردن و از مرکز خرید تیراژه و فروشگاه ایکیا خرید میکردن. ما هم که خر! بلانسبت!

بعدشم که فضای فیلم بود که هی غر می زنیم چرا آخه فرهنگ مردم ما عوض نمیشه. آخه چرا مردم ما آدم نمیشن. بلانسبت. اما خوب معلومه دیگه. وقتی توی فیلم داره نشون میده دختره که شوهرش معتاد بوده و طلاق گرفته توی یه خونه متتظر یه سایه! بالاسر!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نشسته و میره صیغه! شوهرای مردم می شه واسه همون سایه و اسم! - علامت حالت تهوع شدید- بعدم که میخوان بگن طرف درست فکر کرد و تصمیم گرفت برگشت خونه باباش اینا شهرستان زندگی کنه! که هنوز اونجا یه سایه هست- ببخشید ها مرده شور این سایه ها را ببره!- مرد هم تو خونه نشسته و با حضور زنش به دختره می گه عزیز دلم قربونت برم و ....... آخ عق و.....بعدشم که همسایه ها هی تو کارش سرک می کشن و چشم به رفت و آمداش دارن و میکشن دختره را کلانتری و .... اینا هم یعنی اینکه بله اینجوریه و اگه نیست هم باید باشه... بعد عامه مردم هم می شینن این فیلما را می بینن و ذهن گندیده کپک زدشون هم هیچ تغییری نمیکنه آخه شما چجور انتظار دارید مردم ما آدم شن! زهی تصور باطل.



نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:39 توسط ماه تي تي| |

اين يعني اينكه من صبح سيل زده شدم!

سيل زده شدم هم يعني اينكه ديشب كه اينجا بارون امد يه عالمه از اونجايي كه ساختمون اداره ما بسيار مهندسي سازه! از سقف آب چيكه كرده بوده دقيقا روي ميز من و قريب به دو پارچ و سه ليوان از توي كيس ، كيبرد و مانيتور و حتي محافظ برق! ... آب خالي كرديم.

صندلي تمام سندهاي روز ميز، خلاصه هرچي را كه فكرش را بكنيد آب برده.... نه كه فكر كنيد نم كشيده. نه خير . آب برده. بنابراين بنده به علت مصدوم و مجروح شدن كامي اداره و نيز صندلي خيس آواره اتاق دوست جونا هستم و احتمال زياد هم ظهر جيم مي شوم و مي روم خانه. با احازه بزرگترها!

كيبرد در حال شنا!

 ميزغرق شده!

ميتونيد تصوير مهتابي هاي سقف را توي آبهاي روي ميز ببينيد!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:19 توسط ماه تي تي| |

وقتی موبایل را سایلنت می کنی که وقتی بیدار می شی ببینی این چراغ آبی چشمک می زنه 

وقتی بیدار می شی هی بینابین خوابت و می بینی چراغ آبی چشمک نمیزنه

وقتی دوباره هی می خوابی و بیدار می شی و .... 

وقتی مجبوری بیدار بشی و دوباره سرت را هزار جور با کارای بی خود خونه گرم می کنی

وقتی بازم میای با دلهره سراغ نت و توش می چرخی 

وقتی بازم می ری سراغ پیشی ها

وقتی 

وقتی 

وقتی

یعنی ....

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:24 توسط ماه تي تي| |

من کاملا الان آماده ام که به این *بهانه* زار زار گریه کنم. 

sad 

 ***

بعضی روزها هیچ دلم نمیخواد بیام اداره. صبح به زور چشمام را باز کردم.به زور آمدم سرکار،تنها با میل با پیشی ها خداحافظی کردم که سه تایی صف کشیده بودن روی اپن و میو میو می کردن. معصوم و دوست داشتنی. دلم میخواست می موندم خونه در تراس هم خراب نبود. روبروی خونه هم یه نمای زیبا بود نه یه دیوار سیمانی با یه صندلی یه فنجون چایی یه پاکت سیگار ... تو صندلی فرو برم و نفس بکشم و یه نفس زندگی زندگی...

بعضی ساعت ها مثل یه رویا برای آدم می گذرن. هوا فضا زمین همه از جنس حرفهای آدم می شن.گاهی حس میکنی بعضی دوستا چقدر برات مهمن. چقدر بودنشون زیباست.

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:29 توسط ماه تي تي| |


Design By : Night Skin